احمد مجد الاسلام كرمانى
165
سفرنامه كلات ( فارسى )
به حضرت و الا عين الدوله اتابك اعظم تلگراف كنيد كه اين سه نفر محبوس يك استدعاى مختصرى دارند كه هم اسباب آسايش خيال شما است و هم حضرات متشكر ميشوند و استدعاى آنها اين است آقا ميرزا آقا عازم رفتن باسلامبول بود حالا هم مرخص فرمائيد از همين جا از راه بادكوبه برود اسلامبول مشغول كاسبى خود باشد ، حاجى ميرزا حسن هم استدعا دارد در خراسان بماند و در مدرسه حاجى اسد اللّه خامنهاى كه خودش بدوا شرح داده مدير باشد آن را هم اجازه بفرمايند مشغول انجام خيال خودش باشد مجد الاسلام هم در طهران علاقه ندارد مگر يك خانه و يك مشت بچه بىصاحب ، اجازه بدهيد كسى را وكيل كند خانهاش را بفروشد و عيالش را هم حركت بدهد در هر شهرى از بلاد ايران كه صلاح بدانيد سكونت نمايد و هرگاه صلاح ندانند كه در ايران بماند اهل و عيالش را برداشته به طرف مصر و اسلامبول ميرود ، از اين تلگراف كه حضرت اشرف بفرمايند هم عين الدوله آسوده مىشود و به خيال خودش از شر ماها ايمن مىشود و هم ماها از حبس و مفارقت از اهل و عيال خود آسوده ميشويم و هم حضرت اشرف از ميهماندارى فارغ خواهند بود . فرمودند به عين همين قسم تلگراف خواهم كرد و ايشان اراده برخواستن فرمودند كه نماز عشاى خود را بخوانند ما هم برخواسته روانه محبس شديم ، در تمام اين مدت كه گويا دو ساعت محاوره ما طول كشيد و متصل منتظر مساعدتى از طرف آقا شيخ احمد بوديم كه علاوه از آشنائى كه با بنده داشته است بملاحظه جنسيت شايد همراهى نمايد گذشته از جنسيت حالت ما را هم هر كافر سنگين دلى ميديد بىاختيار ترحم ميكرد ، اما اين بىرحم گويا دلش از آهن و فولاد بود و رويش از مس كه ابدا اعتنائى نكرد و كلمهاى اظهار ننمود حتى آنكه بنده در ضمن صحبت بملاحظه اينكه او در طهران نوكر آقاى آسيد عبد اللّه بوده است دو سه مرتبه اسم آسيد عبد اللّه را بردم و خود را به او چسبانيدم كه شايد جالب دقت او بشود و مساعدتى بنمايد اما آن بر بىاعتنائى افزود ، بارى برخواستيم و به راه افتاديم و به طرف محبس روانه شديم .